۱۳۹۵ بهمن ۳۰, شنبه

(چند روایت سیاسی)


(چند روایت سیاسی)

از دموکراتی پرسیدم: چرا ھم رای میدھی و ھم فحش میدھی؟
گفت: رای میدھم تا بتوانم علت بدبختی ھایم را به گردن کسی بیندازم و بجای خودم به او فحش بدھم.

از محمد رضا پھلوی پرسیدم : چه شد که سرنگون شدی؟
گفت : از بس بالا را نگریستم جلوی پاھایم را ندیدم و افتادم.

از آقای راکفلر پرسیدم: ثروت چیست؟
گفت: چیزی است که به واسطه آن می توانی ھمه را عاشق خود سازی.

از کمونیستی پرسیدم: تو که حیات پس از مرگ را دروغ می دانی پس چرا خودت را به کشتن میدھی؟
گفت: درست به ھمین دلیل که گفتی.

از سیاستمدار بازنشسته ای پرسیدم: سیاست چیست ؟
گفت : بدی ای که آنرا لباس خوبی می پوشانند.

از ژنرالی پرسیدم : چرا شرورترین آدمھا را استخدام می کنید؟
گفت: زیرا فقط اشرارند که حریف شر می شوند.

از آقای بن لادن پرسیدم: تو که شریک بوش بودی پس حالا چرا با او می جنگی ؟
گفت: اینھم بخشی از شراکت ماست.

از کتاب " دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی - جلد پنجم ص 67

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

توجه:فقط اعضای این وبلاگ می‌توانند نظر خود را ارسال کنند.