چهلچراغ معرفت ( مثنوی بود و نبود )
دوش آمد پیش من مولای بلخ گفت دارم رازی از اسرار تلخ
خواهی آیا راز ما را ای رفیق تا که اند ذات خود گردی غریق
گفتم ای مولا نباشد درد من جز همین رازی که داری در دهن
گفت کردم عشق را شاهراه دین تا نباشد هیچ شیطان در کمین
حال می بینیم که عشق شیطان شده خصم دین و عصمت و عرفان شده
چونکه اسرار نهان کردم بیان این بیان تقدیس فسق آمد عیان
حکمت توحیدی ام در این اثر شد مساوات عمل در خیر و شر
پس حقایق اندرین تفسیرها واژگون شد از در تزویرها
لیک شیطان را تو رسوا کرده ای مثنوی ام را چه احیا کرده ای
از کتاب چهلچراغ معرفت تألیف استاد علی اکبر خانجانی
چراغ اول: مولانا
خواهی آیا راز ما را ای رفیق تا که اند ذات خود گردی غریق
گفتم ای مولا نباشد درد من جز همین رازی که داری در دهن
گفت کردم عشق را شاهراه دین تا نباشد هیچ شیطان در کمین
حال می بینیم که عشق شیطان شده خصم دین و عصمت و عرفان شده
چونکه اسرار نهان کردم بیان این بیان تقدیس فسق آمد عیان
حکمت توحیدی ام در این اثر شد مساوات عمل در خیر و شر
پس حقایق اندرین تفسیرها واژگون شد از در تزویرها
لیک شیطان را تو رسوا کرده ای مثنوی ام را چه احیا کرده ای
از کتاب چهلچراغ معرفت تألیف استاد علی اکبر خانجانی
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر
توجه:فقط اعضای این وبلاگ میتوانند نظر خود را ارسال کنند.