۱۳۹۵ دی ۱۷, جمعه

دیالکتیک علم و دین


دیالکتیک علم و دین

دیالکتیک به زبان ساده ھمان وحدت اضداد است .
علوم دنیوی و تکنولوژی که ترمینال اجرائی آن است ذاتاً در جنگ با دین خدا و ھویت انبیای الھی و
حکیمان پدید آمده است . ھر چه که علوم دنیوی موفق به تحقق آرمانھایش که ھمان بھشت دنیوی است
شده ماھیت پنھان کافرانه اش را علنی تر نموده است و لذا فلسفه ھای کافرانه خود را نیز مدوّن ساخته
است مثل ماتریالیزم ، ناتورالیزم ، لیبرالیزم و سوسیالیزم و ....
واضح است که بانیان اولیه و کاشفان علوم پایه کافران نبودند و بلکه در میان عامه مردمان از بزرگترین
مؤمنان تلقی شده اند ولی دچار نخستین تذبذبھا و شرکھا شده اند . قرآن کریم ھم می فرماید : کافران
ھر چند که دنیا را می پرستند ولی علم دنیا در نزد مؤمنان است . آنچه که دانشمندان بزرگ را بتدریج دچار
شرک نمود غرورشان درباره علمشان بود که بتدریج در طول تاریخ آشکارتر شد تا انکه از ایمان دینی در
قلمرو علوم و فنون اثری باقی نماند و به عصر مدرنیزم رسید که انکار آشکار دین است و امروزه دین خدا
دشمنی آشکارتر از پیروان علوم و فنون ندارد و این است که دانشگاھھا بزرگترین مھد ضدیّت با دین
ھستند .
و اما در عصر مدرنیزم که اصول و ارکان بھشت زمینی پیدا شده است بتدریج از بطن این بھشت صنعتی
شاھد گشایش دربھای دوزخ ھستیم که یکی پس از دیگری اصول و ارکان علم را باطل می کند از
اینجاست که از بطن این کفر علمی و فنی شاھد پیدایش گرایشات نوین مذھبی و عرفانی میباشیم که
وجود نوابغی چون اینشتن ، پلانک ، ھایزنبرگ و دیگران دال بر این حقیقت است که گاه ماھیت علم را به
چالش می گیرد . بدینگونه می بینیم که از بطن اشدّ عداوت با دین تصدیق برتری از دین در حال پیدایش
است که تا حدودی دست و دل از بھشت پرستی شسته و حقیقت جھان را جستجو می کند.

از کتاب" دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی جلد چهارم ص 90

۱۳۹۵ دی ۱۶, پنجشنبه

مؤمنان کفر گو


مؤمنان کفر گو
اکثر حکیمان و عارفان و خداپرستان مخلص، کفرگوترین انسانھای تاریخ بوده و با صدای بلند این کفر را بر
زبان رانده و حتی مکتوب نموده اند و لذا ھمواره تحت اذیت و قتال مردمان و مخصوصاً ملایان جاھل
مذاھب بوده اند . براستی این چه پدیده ای بوده است ؟
مؤمنان حقیقی خداشناسان و خداپرستان دل خویشند ھمانگونه که خداوند قلب مؤمنان را خانۀ خودش
نامیده است . ولی در نقطۀ مقابل ، کافران کسانی ھستند که خداوند را در آسمان و خیالات ماورای
طبیعت جستجو می کنند و می خوانند . این تفاوت در قرآن کریم مذکور است . در واقع خدای ذھنی که با
فلسفه و منطق قابل نفی و اثبات است بزرگترین دشمن خدای واقعی است که در قلب مؤمنان است لذا
مؤمنان عارف ھمواره بر علیه این خدای ذھنی که خدای کفر است و در واقع نام مستعار ابلیس نفس
است در ستیز بوده و او را رسوا و باطل ساخته اند . اصلاً شھامت نفی ابطال خدای ذھنی فقط در قدرت
ایمان قلبی است وگرنه آدمی در ھیچ مقامی توان انکار خدا را ندارد و حتی کافرترین کافرھا ھم بدون
چنین خدایی قادر به توجیه زندگی و اعمال خود نیستند . فقط مؤمنانی که از بابت خداوند اطمینان دارند
می توانند او را از قلمرو ذھنیت و نفسانیت مشرک خود بزدایند و این ھمان اخلاص است .
در میان بسیاری از عارفان و حکیمان بزرگ تاریخ این نوع توصیف آشکار است که مشھورترین آنان در جھان
اسلام از مولانا و حافظ است . و اما در میان فلاسفه بزرگ معاصر جھان نیز از این مؤمنان کفر گو و به
ظاھر بی خدا بسیارند به مانند کی یر گارد ، نیچه ، ھایدگر و سارتر که اصلاً در قلمرو منطق و فلسفیدن
چه بسا نامی از خدا ھم نمی برند و گویی که او را انکار می کنند و لذا به فلاسفه ایی ملحد مشھورند که
نیچه که در رأس آنان قرار دارد که علناً مرگ چنین خدایی اعلان کرده است . این بزرگان در طول تاریخ
شھیدان وصف توحیدی خداوند ھستند . و در واقع بایستی آنھا را فیلسوفانی ملامتی نامید .

از کتاب" دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی جلد چهارم ص 91

۱۳۹۵ دی ۱۵, چهارشنبه

عشق پاک یعنی چه؟

عشق پاک یعنی چه؟

عشقی خالص و محبت پاک يعنی کسی را برای خودش دوست داشتن: اين يک تعريف بسیار کلی و گنگ و بی محک است زيرا معلوم نیست که خود هر کسی چیست که آن خود را دوست داشته باشیم. آيا خود هر کسی را برای خودش دوست داشتن يعنی مريد امیال او بودن؟ اگر عشق خالص به اين معنا باشد دارای چه حق و ارزشی است؟ زيرا هر کسی آرزوئی جز اين ندارد که کسی را بیابد تا مريد خواسته هايش شود و همه امیال و آرزوهايش را برآورده نمايد. اين آرمان همه افراد بشری می باشد و منشأ همه تزوير و فريبکاريهاست پس نمی تواند امری بر حق باشد و بلکه ناحق ترين میل بشر می باشد. و لذا همه با هزاران نمايش و ترفند در صدد هستند که کسی را عاشق بر خود نمايند و برده امیال خود سازند و لذا ادعای عشق خود بخود برانگیزنده چنین توقعی در معشوق است که: اگر راست می گوئی چرا خواسته هايم را ارضاء نمی کنی و از من توقع داری؟ عشق مظهر اشد نیاز است و لذا مدعی عشق در واقع می گويد که: لطفاً بمن توجّه کن، مرا بپرست و امیالم را ارضاء نما و فقط تو می توانی مرا خوشبخت کنی! اين حرف دل عاشق است ولی معلوم نیست که در جريان چه مالیخولیا و واژگون سالاری روانی اين واقعیت وارونه می شود و لذا کل ماجرا عاشقی غرق در جنون و سوء تفاهمی فزاينده تا سر حد جنايت است و به عداوتی ابدی ختم می شود. اگر عاشق نیاز قلبی خودش را آنگونه که گفتیم بیان و عیان نمايد هرگز معشوقی به میان نمی آيد و بلافاصله همه می گريزند. عاشق که غرق در اشد نیاز است کل واقعیت روانی خودش را در نظر معشوق وارونه می کند و می گويد که: آمده ام تا تورا به محبت تمام وجودم خوشبخت کنم، من فرشته نجات و سعادت ابدی تو هستم …! اينست که معشوق را ديوانه می کند و به هزار سودای جنون آمیز مبتلا می سازد. در حالیکه هر يک طرف مقابل را مرید خود می پندارد يا می خواهد و او را يک طعمه و صیدی خارق العاده می پندارد تظاهر به ايثار می کند. اينست که در عشق جز جنون و مالیخولیا و توقعات حیرت آور و افکار پلید و عداوتهای پنهان و کینه های مخوف پديد نمی آيد. هر
يک از طرفین فرد مقابل را پرستنده و مريد بی چون و چرا و بی توقع از خود می خواهد ولی تظاهری کاملًا معکوس می نمايد. هر فردی عاشقق بر پرستیده شدن خويش بواسطه ديگری است. هر کس می پرستد تا پرستیده شود: اينست کل ماجرای عشق! آدمی هیچ کاری نمی کند الا اينکه بواسطه کسی پرستیده می شود و اين ذات کفر بشر است زيرا فقط خدا لايق پرستش است. عشق پاک حاصل بی نیازی است و بی نیاز خداست و لذا فقط خداست که عاشق است و قابل پرست. پس عشق پاک نه تنها ممکن نیست بلکه عشق قلمرو بروز همه پلیديها و جنون و جنايات و مکرها و خیانت هاست الا عشق به خدا و پرستش او که آنهم معنای واضح و تعريف شده و محسوس دارد و انسان برای ارضای نیاز هايش خدا را می پرستد که آخرين و عا لیترين نیازها همانا حیات جاويد وبهشتی است. و کسی که خدا را بپرستد می تواند ديگران را بی توقع دوست بدارد زيرا بی نیاز  شده  است. و اما عشق بخدا مستلزم معرفت و شناخت يقین بخداست يعنی ايمان. و اما اين ايمان کافی نیست و برای محقق شدن نیازها بايستی از احکام خدا که همان اصول و موازين دين رسولان است اطاعت نمود. يعنی خداوند به نیازهای کسی پاسخگوست که از وی اطاعت عملی کند و نه اينکه فقط بواسطه نمازها بیانگر نیازهای خود باشد. نیازهايش را بگويد و راه و روش دينی در پی داشته باشد. و امّا حیات جاويد در اين دنیا حاصل دوستی و محبوبیت در نزد خداست و هر که از وی اطاعت کند طبق قول خودش مورد محبت او واقع می شود و لذا آن نیاز انسان به محبوبیت که او را به دريوزگی و مکر و مالیخولیائی بنام عشق مبتلا می کند در اين اطاعت برآورده می شود و چه بسا خداوند از نزد خودش انسان حق پرست و مخلصی را می فرستد تا از جانب او القای محبّت خود را به ديگران بنمايد و اين فرد همان امام يا پیر عرفانی است که مظهر محبت الهی می باشد. و او می تواند تو را برای سعادت و عزّت و جاودانگی ات دوست بدارد و خودت را دوست بدارد زيرا بواسطه اطاعت از خدا دارای هويت و خوديت حقیقی که همان ايمان است شده ای زيرا فقط خداست که خوداست و لذا «مؤمن» هم از اسماء خداست. و لذا يک امام و پیر معنوی، ايمان تو را که همان خوديت حقیقی توست دوست دارد و به ايمان تو خدمت می کند تا تو را به خدا برساند که
حق خود است. اين خود همانا منظر خداست. کسی که دارای خوديت پايدار و هويت روحانی نیست اصلًا خودی نیست که قابل دوست داشتنن باشد و لذا عشق به چنین کسی همانا عشق به بوالهوسی و جنون است و لذا چنین عشقی جز به غول شدن نفس اماره و ديوانگی نمی انجامد و اين عاقبت همه عشقهای عاری از ايمان و معرفت است که معشوق را به بلعیدن و نابود سازی عاشق می کشاند و عاشق را به نفرت.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۶ ص ۱۳۳

آیا عشق دروغ است؟

آیا عشق دروغ است؟

بسیاری از مردمان نهايتاً به اين باور میرسند که عشق تماماً توهّم و جنون و دروغ است. چرا؟ عشق يک لطف و هديه الهی به انسان است تا بتواند با محبت و عزّت و رحمت زندگی کند. و اين امانت الهی در قلوب انسانها دارای حقّی است که اگر ادا نشود از دست می رود و آنگاه اين باور ناحق پیدا می شود که گوئی عشق از همان آغاز دروغی بیش نبوده است. و امّا حق عشق چیست؟ عاشق و معشوق هر يک دارای حقوقی هستند که بايستی متقابلًا رعايت شود. عشق از دل عاشق به معشوق می رسد. يکی از بزرگترين خطری که عاشق را تهديد می کند اينست که خود را خالق و صاحب عشق می پندارد و لذا به معشوق منّت می نهد و عشق را مبدّل به تجارت می سازد و تلاش می کند که تن و روح و اراده معشوق را تصاحب کند. اين بزرگترين ناحقی درباره عشق از جانب عاشق است. و امّا بزرگترين ناحقی معشوق اينست که خودش را قابل پرستش می پندارد و عاشق را به پرستش بی چون
و چرای خود می کشاند. يعنی معشوق درک نمی کند که وجود او بخودی خود مطلقاً قابل پرستش نیست بلکه اين از لطف الهی است که وی را در دل عاشق تا اين حد عزيز نموده است و عاشق را مبدّل به مريد و خدمتگزاری بی مزد و منّت ساخته است. اگر معشوق اين حقیقت را درک و تصديق نکند و متقابلًا به محبت و ايثار عاشق پاسخ ندهد و فقط مصرف کننده ای با ناز و عشوه باشد بزودی اين عشق را از دست میدهد و نهايتاً به اين باور میرسد که عشق از همان آغاز فريبی بیش نبوده است. يکی ديگر از علل تباهی عشق آنست که عاشق توقّع می يابد که معشوق هم بايستی همچون خودش وی را دوست بدارد و اين امری محال است. تصوّر عشق دو جانبه تصوری خطاست الّا در انسانهای عارف و کامل. عاشق، معشوق را همچون خدا می پرستد و معشوق هم بايستی اين عشق را قدر شناسد و ارج نهد و خدمت کند و توقعات نا حق و خلاف عقل و دين از عاشق نداشته باشد و او را مريد نمايد. بايد بدانیم که عشق ، بستر رشد دين و اخلاق و معرفت است و اگر از قلمرو تقوا خارج شود مبدّل به آتش سوزان و ديوانه کننده می گردد و هر دو را به کفر و فساد می کشاند. از عشق، آدمی يا بخدا میرسد و يا به شیطان. يا به بهشت می رسد و يا به جهنّم. بواسطه عشق است که آدمی براستی ره صد ساله را در هر سو، يک شبه طی می کند که يا به عرفان می  رسد و يا بهه جنون. همه انبیاء و اولیاء و عرفای بزرگ تاريخ از يک عشق زمینی به عشق الهی رسیده اند. و همه تباه شدگان و دوزخیان روی زمین نیز از يک عشق زمینی که حق را ادا نکردند به جهنّم مبتلا شده اند بهشت و جهنّم دو  محصول از برخورد انسان با عشق است. عشق همان خداست. «هرر که عاشق شود و عفّت گزيند هرگاه که بمیرد شهید است» رسول اکرم (ص)
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۶ ص ۱۲۰

۱۳۹۵ دی ۱۴, سه‌شنبه

عرفان درمانی به زبان ساده


عرفان درمانی به زبان ساده
اگرعرفان به معنای خودشناسی است پس عرفان درمانی ھم بمعنای درمان امراض و رفع مشکلات
بواسطه خود فرد بیمار، بیواسطه دارو و ابزار است : درمان خود بخودی .
امراض و رنجھا موجب تشدید و بروز دوگانگی نفس و ھویّت بشر می شوند و فرد بایستی بین این دوئیت
خود رابطه ای برقرار نماید . این ارتباط موجب رفع گرفتاری می شود . ولی خود فرد بیمار قادر به برقراری
چنین رابطه ای در خود نیست و این کار عرفان درمانگر است . این پل ارتباطی بین دوئیت فرد طبعاً از
جنس معرفت است و عرفان درمانگر ھمچون اوئی بین من – توی بیمارقرار می گیرد و من و توی او را
مربوط می سازد. ھر فردی در درون خود دارای دوگانگی من – توئی است و این ھمان حدیث نفس انسان
با خویشتن خویش است . ھر گاه که این حدیث نفس از بین برود و یا ضعیف شود آدمی به لحاظ جسمی
، عصبی یا روانی رنجور می گردد . یک عرفان درمانگر به مثابۀ محدث نفس بیمار فرد است و صدای
بیماری او را در می آورد تا با وجدانش سخن گوید . بنابراین فردی که از طریق عرفان درمانی معالجه می
شود فقط به یک شفای عمیق و ریشه ای نمی رسد بلک دچار بیداری معنوی می گردد و فطرتش زنده
می شود و این ھمان احیای دین است بنابراین عرفان درمانی یک شفای دنیوی و اخروی ، مادی و
معنوی و جسمانی و روحانی توأمان است . عرفان درمانی موجب شفا و حیات دل می شود لذا میتوان
آنرا« دین درمانی » ھم نامید یا « دل درمانی ».این شفا مستلزم اعتماد و باوری عمیق می باشد . به
بیان دیگر می توان عرفان درمانی را ھو – درمانی ( او – درمانی ) ھم نامید به معنای در میان آوردن حقّ،
در رابطه بین ذھن و دل بیمار . زیرا دوگانگی انسان ھمان دوگانگی بین اندیشه و احساس است ،
دوگانگی بین ظاھر و باطن . زیرا ذھن آدمی زبان دنیا و ظواھر زندگی اوست و دل ھم زبان آخرت و معنا و
باطن امور است . در اینجا عرفان درمانگر به مثابۀ پیر و عارف باطن بین است که در عین حال بایستی
جھان بیرون و زمانه و دنیای بیمار را ھم بشناسد و انسانی جھان بین ھم باشد .
و امّا اکثر امراض بشر مدرن عاطفی و ارتباطی ھستند مخصوصاً رابطه و عاطفه زناشوئی . در اینجا
عرفان درمانگر بعنوان ھوی رابطه بین من و توی، زناشوئی وارد می شود و این دو را با یکدیگر به گفتگو و
درکی حقیقی و صادقانه می رساند تا راز دل گویند . او زبان راز نھفته این رابطه است ، ھمچنین روابط
دوستانه و ھر رابطه خانوادگی و اجتماعی دیگر .
عرفان درمانگر باید بتواند به قلمرو رنج بیمار وارد شود و با او ھمدرد و ھمدل شده و در واقع بر جای او
قرار گیرد و این امر مستلزم عشقی کافی به انسان و نجات و سعادت بشر است و ھرگز بواسطه فوت و
فن و رفتارھای نمادین و جملات شاعرانه ممکن نمی شود .
عرفان درمانی به زبانی ھمان شفاعت است ولی شفاعت عارفانه. پس عرفان درمانگر بایستی انسانی
متقّی و مخلص و حق پرست باشد . پس عرفان درمانی نمی تواند امرار معیشت باشد .

از کتاب " دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی جلد چهارم ص29

۱۳۹۵ دی ۱۳, دوشنبه

تساهل در دین (پاسخ به یک نامه)



تساهل در دین (پاسخ به یک نامه)
س: اینگونه که شما معارف دینی را عرضه می کنید و مته به خشخاش می زنید و موی را از ماست می
کشید ھیچ کس قادر به دین داری نیست و مردم از ھمین دین نیمه کاره خود ھم مأیوس شده و دست
می کشند. آیا بھتر نیست که مقداری تساھل در دین داشته باشید؟
پاسخ : تساھل در دین یا تساھل در شرک و نفاق؟ آیا ما در کجا دعوت به ریاضت ونماز شب و اعتکاف
نموده ایم وبرای عبادت آنھمه شکیات و وسواس و عذاب درست کرده ایم که مردم از خدا و دین بیزار
شوند؟ تمام دعوت ما به تفکر و مراقبه و معرفت است و نه ھیچ کاری که آسان باشد یا سخت. علاوه بر
این مطمئن باشید که در دین بااکراه و ریا جز کفر پنھان و بدبختی و رسوائی حاصل نمی آید و این نوع دین
اگر تعطیل ھم شود ھم خدا را راضی می کند وھم به نفع مردم است زیرا خداوند می فرماید که ھرگز
گناه شرک و نفاق را نمی بخشد وعذاب می کندو بلکه گناه کافران بی ریا را با یک توبه جمعاً می بخشد
بی ھیچ عذابی. اتفاقاً ما دین را بسیار آسان کرده و بلکه شرک و نفاق را سخت وعذاب آور نموده ایم.ھر
که دین خدا را سخت جلوه دھد منافق است.

از کتاب " دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی جلد چهارم ص 48

۱۳۹۵ دی ۱۲, یکشنبه

پاسخ به یک نامه ( چگونه میتوان با حرف درمان کرد ؟)

پاسخ به یک نامه
( چگونه میتوان با حرف درمان کرد ؟)

پاسخ : سئوال ما اینست : مگر نه اینکه لااقل اکثر امراض عصبی و روانی و عاطفی ما که زمینۀ بسیاری
از امراض جسمانی ما ھستند حاصل حرفھائی ھستند که از دیگران می شنویم ؟ مگر نه اینکه ھمه
بدبختی ھای ما حاصل پیروی ما از حرفھای ناحقّ دیگران است ؟ مگر نه اینکه فقط بواسطه شنیدن یک
جمله به ناگاه دیوانه می شویم که یا سکته می کنیم و یا دست به جنایتی می زنیم و تا به آخر عمر
پشیمانیم ؟ آیا مگر ھمه امورات ما در زندگی با گفتگو به پیش نمی رود ؟ و ... پس اگر چنین است که
ھست و اگر می توان بواسطه حرف بیمار و بدبخت و دیوانه شد بواسطه حرف ھم می توان شفا یافت و
نجات پیدا کرد و احیاء شد .
آدمی مخلوق سخن است و خود خدا ھم در ازل یک کلمه بود و کل جھان ھستی را با کلمۀ « کُن »خلق
نمود . کل جھان ھستی مظھر کلمات خدایند . بھشت و دوزخ ھم مظھر دو نوع سخن است : آری و نه !
پس با درک و تصدیق کلام حقّ می توان به حقّ رسید ھمانطور که با انکار کلام حقّ ھم از حقّ خودساقط
می شویم . یکی از رسالتھای ما در این نشریه و روش درمان ھمانا احیای حقّ کلمات است .

از کتاب " دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی جلد چهارم ص 23