۱۳۹۶ خرداد ۱۷, چهارشنبه

چرا نسل جدید از ازدواج می گریزند ؟



چرا نسل جدید از ازدواج می گریزند ؟

عجب است که ھر دختر یا زنی حاضر است مفت و مجانی ھر نوع رابطه ای را با مردان داشته باشد
ولی تا سخن از ازدواج به میان می آید می گریزد . چرا ؟ گریز مردان نسل جدید از ازدواج لااقل توجیه
اقتصادی دارد ولی توجیه زنان در این گریز چیست ؟
گریز زنان مدرن از ازدواج در قبال مردی که آنان را دوست داشته باشد و عاشق باشد دو صد چندان
نیز می باشد . این نسل آنھم پس از سپری نمودن دوران جوانی تازه بفکر ازدواج میافتد آنھم فقط با
مردان احمق و بی عاطفه و خر پول و ھرزه . و بدینگونه است که ھزینه ازدواج و مبلغ مھریه سر به
فلک می زند که دال بر فقدان ھر محبّت و عھد و وفا و انسانیّتی میباشد . این جماعت چون بخوبی
بر ماھیت و نیّت خود در ازدواج واقف ھستند این ارقام نجومی را پیشروی می نھند تا بتوانند بھر
بھانه ای پولی کلان به جیب بزنند و بروند . چه بسا این جماعت اصلاً به قصد طلاق گرفتن ازدواج می
کنند و لذا از ھمان آغاز زندگی به جستجوی بھانه طلاق ھستند . ناگفته پیداست که این مکتب اصالت
ھرزه گی و بیوفائی و بی عھدی و عدم ھر نوع مسئولیت انسانی و اخلاقی میباشد که نام مدرنش
« عشق غیر متعھد »است و نام قدیمی اش ھمان ھرزه گی است و روسپی صفتی . و چون زنان
اینگونه اند، لذا برای مردان ، بھشتی از ھرزه گی و بولھوسی فراھم می آید و آنان ھم انگیزه ازدواج
را از دست می دھند که ھم توجیه اقتصادی دارد و ھم توجیه نفسانی . ولی در این میانه فقط زنان
ھستند که پس از یک دوره کوتاه ھرزه گی بناگاه تمام حیات و ھستی و عزّت انسانی خود را از دست
داده اند و حداکثر موفقیت آنان ورود به جماعت زنان صیغه ای است که روسپی گری شرعی می
باشد .

از کتاب " دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی جلد اول ص 51

۱۳۹۶ خرداد ۱۶, سه‌شنبه

فلسفۀ حیاء



فلسفۀ حیاء

حیاء حاصل شرم و خجالت و ندامت از ظھور و بروز کردارھای زشت خویشتن و یا دیگران میباشد .
حیاء واکنش وجدان در قبال اعمال غیر وجدانی است پس حیاء یک صفت فطری و نشانۀ تشخیص نیک
و بد است و نیز نشانۀ احساس مسئولیت نسبت به خویشتن می باشد و دال بر حضور اخلاق فطری
در وجود انسان است . این است که علی (ع) ، حیاء را از نشانه ھای ایمان می خواند و دال بر حضور
توبه از اعمال نادرست . در واقع آنکه حیاء ندارد دین و ایمان و شعورش زایل شده است . این است
که انسانھای با معرفت و انبیاء و اولیای الھی اسوه ھای حیاء بشرند .
و اما امروزه شاھدیم که در قلمرو فرھنگ و تعلیم و تربیت مدرن ، حیاء و شرم نشانه ایی از بیماری
روانی و عقب ماندگی تلقی می شود و محتاج درمان است که البته یکی از روشھای درمان حیاء
ھمان داروھای روان گردان می باشد . و این بدان معناست که اصولاً دین و وجدان یک مرض تلقی
می شود که باید رفع گردد و آنچه که سلامت محسوب می گردد ھمانا ابتذال و فاحشگی و بی
تقوایی است . این ھم نشانه دیگری از واژگون سالاری اخلاق آخرالزمان است .
بی حیائی انسان مدرن برخاسته از بی حیائی مدرنیزم است که از بطن تکنولوژی رخ نموده است . در
اینجا به تفسیری از سورۀ فلق در قران می رسیم که :«پناه می برم به پروردگار شکافنده از شرّ
آفریده ھایش و از شرّ ظلمتی که آشکار می شود و از شرّ افسونی که در عقده ھا دمیده می شود و
از شرّ بد خواھی که نیّت خود را آشکار می کند ». تکنولوژی شکافنده طبیعت و نفس بشر و برون
افکننده خیر و شرّ می باشد و ظلمتھا و ظلمھایی که رخ می نماید و افسون و مالیخولیایی که نفس
بشر را وسوسه می کند و شرارتش را آشکار می سازد . به ھمین دلیل بی حیایی مدرن و تکنولوژی
پرستی و مد پرستی و جلوه گری امری واحد است که اشدّ افسون و جنون و حسد و شرارت را ظاھر
می سازد که جز پناه بردن به خداود و اشدّ تقوا ھیچ راه نجاتی از ابتلای به این شرارت وجود ندارد .
این تقوا و مصونیّت مطلقاً به روشھای سنتّی و تقلید کورکورانه ممکن نیست . تقوای آخرالزمانی جز
از راه خود شناسی و یاری یک پیر عرفانی امکان ندارد.
حیاء به لحاظ لغت از ریشه « حیّ » به معنای زنده و زندگی است و از نشانه ھای حیات روحانی است
و بی حیائی ھم نشانه ھلاکت روح است که در قلمرو ظلمت حاصل از تکنولوژی حادث می شود و
ظلمت زده گان و آتش گرفتگان این وادی را ( بخیلان ) به جان مؤمنان با حیاء می اندازد . و در اینجا اگر
مؤمنان دارای یک حمایت قدرتمند روحانی از جانب یک انسان مخلص نباشند تاب خویشتنداری ندارند
و تسلیم بی حیائی جھان مدرن می شوند.

از کتاب " دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی جلد اول ص 86

۱۳۹۶ خرداد ۱۵, دوشنبه

چند نسخه نجات



چند نسخه نجات

*توبه از گناھان
تنھا روش علاج قطعی ھمه عذابھا.

*لقمه ای نان حلال
تنھا داروی شفابخش بیماریھا.

*قطع روابط ریائی
تنھا داروی آرامبخش اعصاب و روان.

*ترک تھمت ناحق
تنھا راه رھائی از بد بینی و شک.

*ترک بیمه ھا
تنھا راه نجات از بیم ھا.

*قطع امید از پزشک
تنھا راه فائق آمدن بر دردھا.

*ساده زیستی
تنھا روش چیره شدن بر آتش حسد.

*گوش بستن بر حرف مردمان
تنھا داروی خواب خوش و آرام.

*چشم بستن بر تلویزیون
تنھا راه نجات از توّھم و مالیخولیای مدرن.

*خود – شناسی
تنھا راه رھائی از شرک و نفاق.

*خود را علت سرنوشت خود دانستن
تنھا راه رھائی از ظلم.

*دل کندن از عزیزان
تنھا راه نجات از بغض و کینه.

*دوستی با اھل اخلاص و یقین
تنھا راه عملی ساختن عقل خویش.

*مأیوس بودن از ھمه عالم
تنھا راه خدا پرستی خالصانه.

*دست و دل شستن از مالکیت ھا
تنھا راه رھائی روح.

از کتاب " دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی جلد اول ص 198

۱۳۹۶ خرداد ۱۴, یکشنبه

چرا خداوند دیده نمیشود!



چرا خداوند دیده نمیشود!

می دانیم که انسان تنھا مخلوقی است که به لحاظ وجودی و به دلیل انسان بودنش کافر است یعنی
منکر خداست و بلکه خود دعوی خدائی دارد واین بدان دلیل است که خلیفه خداست یعنی برجای خدا
قرار گرفته است و از صورت و روح خدا صاحب وجود ویژه و اشرف مخلوقات می باشد. چون خدا در
انسان است پس از چشم انسان دیده نمی شود مگر اینکه از جایگاه خدائی خویش برخیزد و خروج
کند و به جایگاه عدمی خود بازگردد و مخلوقیت خود را بازشناسد تا آنگاه خدا را دیدار و باور و بنده گی
نماید. این ھمان واقعه از میان برخاستن در معرفت عرفانی ماست. نفس آدمی در میان تن و روح که
صورت و اراده خداست حائل است و تا از این میانه برنخیزد تن و روحش به وحدت نمیرسد و توحید
حاصل نمی آید. آنکه از میان خود برخاست آنگاه خدا را در یگانگی تن و روح خویشتن دیدار میکند.
و البته از میان برخاستن جز به یاری یک انسان موحد دیگر به مثابه امام یا پیر طریقت، ممکن نیست .
این ھمان واقعه ارادت بمعنای سپردن منیت خود به پیر است تا پیر دستش بگیرد و از میانه بلندش
کند و او را با یگانگی تن و روح خودش روبرو سازد.
ولی نفس آدمی چنان سخت از دوسوی به تن و روح خود چسبیده که جز با مرگ بر نمیخیزد . و لذا
واقعه مرگ ھمان قلمرو رویاروئی با خداست. تقوی ھمان راه و روش تدریجی جدا شدن از این میانه
می باشد با تقوا آن چسب بتدریج سست می شود و منیت آدمی از اسارت تن و تعلق روح جدا می
شود . تقوا این چسبنده گی را از میان می برد و آنگاه موقع ارادت به یک پیر است تا تو را از این میانه
برخیزاند. اینست که فقط اھل تقوا قدر پیر را می دانند و دل به پیر می سپارند تا نجاتشان دھد.

از کتاب " دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی جلد اول ص 106

۱۳۹۶ خرداد ۱۳, شنبه

معمائی بنام درد دل زناشوئی



معمائی بنام درد دل زناشوئی

چرا تقریبا ھًیچ زن و شوھری قادر به درد دل گفتن با ھمدیگر نیست ، با ھر کسی الّا با ھمدیگر ؟
چرا؟ چه بسا آدمی حتّی بدترین دشمن خود را برای راز دل گفتن بر ھمسرش ترجیح می دھد. چرا ؟
گوئی که زن و شوھر جدّی ترین دشمنان ھستند که قرار نیست این عداوت را پایانی باشد . بقول
قرآن بواسطه ھمین عداوت بود که از بھشت ازلی بیرون شدند تا بتوانند عداوتشان را علنی نموده و
سازماندھی کنند و سپاھی فراھم آورند . مسئله اینست که بقول قرآن زن و شوھر دشمن ایمان
ھمدیگرند یعنی دشمن باورھا و احساسات قلبی یکدیگرند و در واقع دشمن قلب یکدیگرند یعنی
دشمن آن کانونی از وجود که مھد اراده کردن است یعنی دشمن اراده و حیات ھمدیگرند ، دشمن
وجود ھمدیگرند و لذا به کمتر از نابودی ھمدیگر راضی نیستند . زیرا بقول قرآن زن و شوھر از نفس
یکدیگر برگرفته شده اند . پس دشمن یکدیگرند ھمانطور که ھر کسی ذاتاً دشمن خویشتن است که
این ھمان معنای ذاتی کفر بشر است که دشمن حیات و ھستی خویشتن است یعنی دشمن خدای
خویش است . پس عداوت زناشوئی ھمان برون افکنی تمامیت کفر بشر است . لذا در این رابطه
آدمی یا بر کفرش فائق می آید و آنرا ریشه کن می کند و با ھمسرش به صلح می رسد و یا ھلاک
می گردد. و اینست که کل دین خدا بر اساس قوانین و حقوق زناشوئی بنا نھاده شده است . پس
ازدواج بمعنای ازدواج انسان با کفر خویش است یعنی عھد جاودانه با خویشتن . یا با خودش کنار می
آید و وفا می کند و یا بنیاد خود را بر می اندازد . آدمی فقط در یک خود براندازی کامل است که می
تواند به ھمسر وفا کند و رستگار شود .

از کتاب " دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی جلد اول ص 48

۱۳۹۶ خرداد ۱۲, جمعه

منشأ بیماریهاي اعصاب و روان (فلسفه اسلام)



منشأ بیماریهاي اعصاب و روان
(فلسفه اسلام)

« سلامت »یک معنا و واژه دینی و قرآنی است و بمعنای تسلیم بودن است : تسلیم حقایق و ندای
وجدان و امر حق. این تسلیم البته معلول معرفت بر این حقایق و امور است و گرنه آدمی حداکثر با
اکراه و ریا تسلیم است.
ھمه امراض عصبی و روانی و عاطفی بشر حاصل درگیری و استھلاک حاصل از تکبر و انکار حقایق
است . و تکبر نطفه کفر و القای شیطان در انسان است زیرا شیطان دشمن سلامت بشر است .
جنگ انسان با حقایق فطرتی درون خودش و با حقایق جھان بیرون منشأ ھمه امراض اوست. لذا این
امراض به مثابه عذابھای حاصل از دین ستیزی اوست. این کبر و انکار و جدال بتدریج موجب ایجاد
بخل و حسد و عداوت و کینه شده و دل را که کانون حیات و اراده ذاتی است رنجور و تباه و شقی می
سازد و این ھمان « مرض قلب » است که در قرآن مذکور می باشد و منشأ ھمه بیماریھای عذاب آور
بشر است. ادامه این بخل و عداوت در ذھن منجر به تشنج و پریشانی و ھذیان و خشم و جنون می
شود و اعصاب را که پیوند دھنده ھمه ارگانھای تن و جان ھستند به گسست و عقده و افسرده گی و
ناکارآئی می کشاند . و ھمین امر نظم و اتحاد درونی اعضاء و جوارج را از بین میبرد و بتدریج این از
ھم گسستگی موجب ناکارآئی کبد و کلیه و معده و غدد می شود و امراض خونی پدید می آورد. آنکه
تسلیم امر حق و فطرت دینی می شود کل جھان بیرون تسلیم او می شود.
از بین رفتن این اتحاد موجب از بین رفتن سیستم دفاعی بدن در قبال امراض و تھاجمات بیرونی و
بیماریھای مسری می شود و این بمعنای از بین رفتن ایمان تن وجان است که منشأ امنیت وجود می
باشد.

از کتاب " دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی جلد اول ص 193

۱۳۹۶ خرداد ۱۱, پنجشنبه

سرنوشت و روابط اجتماعی- راز همزیستی و جاودانگی



سرنوشت و روابط اجتماعی

بخش عمده احکام دین خدا به مؤمنان دربارۀ اصلاح روابط با دیگران است . سورۀ توبه که اساس و
آغاز اخلاص در دین را شرح می دھد و سورۀ برائت از شرک است تماماً دربارۀ روابط اجتماعی است
و روابط اجتماعی را ملاک نھائی حفظ دین و صداقت در ادعا می داند و حتّی عزیزان و افراد درجه یک
فامیل را ھم از این تصفیه مستثنی نمی کند و به مدعیان ایمان امر می کند که از روابط با کافران و
مشرکان و منافقان دل بکنند و قطع رابطه کنند حتّی اگر عزیزترین کسان مثل والدین و ھمسر و
فرزندان و برادران باشند. ھمه داعیان ایمان در این امر امتحان نھائی پس میدھند . انسان یک حیوان
اجتماعی است و ھر چه دارد از روابطش دارد . انسان منھای روابطش با دیگران مطلقاً قابل تصوّر و
تعریف نیست و ھیچ معنا و ماھیتی ندارد و اصلاً وجودی معنوی ندارد و حسّ وجود نمی کند .
سرنوشت معلول رابطه است . انسان تا زمانیکه به ایمان کامل و معرفت قلبی و اخلاص در دین
نرسیده و با پروردگارش اتصالی قلبی مستقیم نیافته است در رابطه با ھر انسان مشرک و ریاکاری
تحت تأثیر قرار می گیرد و ایمانش لکه دار می گردد و چه بسا از دست میرود . فقط اولیای خدا قادرند
که در روابط با ھمه مردمان باشند و دچار شرک و نفاق و ابتلای نفسانی نشوند و مابقی مؤمنان
بایستی از روابط با فاسقان بپرھیزند . توبه که آغاز دین و ایمان است تماماً توبه از روابط نامشروع و
مشارکت و معاشرت با کافران و تبھکاران است و سورۀ توبه به تمام و کمال از آغاز تا پایانش جز این
پیامی ندارد .
-------------------------------------------------------
راز همزیستی و جاودانگی
ھر کسی در خودش محکوم به نابودی و انحطاط در غرایز حیوانی است .
ھمزیستی یا ھمراھی و ھمکاری دو تا آدم تحت عنوان زناشوئی یا شراکت و ھمکاری و دوستی فقط
در صورتی می تواند پایدار و متعھد و با وفا باشد و موجب رشد متقابل طرفین گردد که لااقل اندکی
فراتر از انگیزه ھای مادی و غریزی قرار داشته باشد . عھد انسان با خودش فقط در رابطه با دیگران
مستحکم می شود .
نیازھای اقتصادی و غریزی ھرگز نمی تواند بانی رابطه ای باطنی و پایدار شود زیرا آدمی این نیازھا
را در ھر رابطه دیگری ھم می تواند کمابیش ارضاء نماید ھرگاه در ھر رابطه دیگری این نیازھا اندکی
بھتر ارضاء شوند جایگزین می گردند . در این نوع روابط انسانھا فقط بعنوان ابزاری در خدمت نیازھای
مادی یکدیگرند .این نوع روابط ذاتاً بر بی وفائی و جفا و خیانت استوارند زیرا اصولاً حیات دنیوی امری
میراست . نگاه ابزاری به دیگران عرصه گندیدگی نفس و شرارت است . فقط روابطی دارای رگ و
ریشه اند و قلمرو رشد انسانی و پیدایش روح جاودانگی می شوند که بر ارزشی بالاتنه ای بناشده
باشند . ارزشھای بالاتنه ای بر دو دسته : قلبی و ذھنی! محبّت و معرفت . آنچه که جاودانگی نامیده
می شود اجری است که در تعھدات معنوی پدید می آید . محبّت پشتوانه معرفت و تعھدات عقلی و
اخلاقی و ماورای طبیعی است و معرفت ھم ارتقاء دھنده محبّت و احیاء کننده دل است . این دو
ھیچیک به تنھائی امکان استمرار و رشد ندارند و نمی توانند اساس یک رابطه جاودانه باشند .
جاودانگی امری در رابطه معنوی و تعھدات متافیزیکی و اخروی می باشد وگرنه ھر کسی بخودی
خود در تن خود محبوس و محکوم به مرگ و فناست . رابطه معنوی قلمرو رھائی روح از اسارت تن و
پیوستن به آفاق ابدیّت در دیگری است . جاودانگی محصول عھد با دیگری می باشد . انسان به
تنھائی و با خودش ھمواره در پائین تنه اش ساقط و تباه می شود .

از کتاب " دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی جلد اول ص 139