۱۳۹۶ اردیبهشت ۲۳, شنبه

فرزند چیست ؟(آئینه کفر و دین )




فرزند چیست ؟(آئینه کفر و دین )

فرزند محصول نزدیکترین حد رابطه جسمانی – روانی – عاطفی بین دو تا انسان است که زن و
شوھر نامیده می شوند . نطفۀ فرزند در لحظه ای بسته می شود که طرفین رابطه در مدھوشی و
بیخودی کامل بسر می برند و در قلمرو فنا ھستند یعنی ھیچکدام از طرفین خودشان نیستند . در
واقع فرزند محصول غایت بیخودی و از خود گذشتگی و اتحاد زن و شوھر در لحظه ھمخوابگی است .
یعنی حضور خداوند . و لذا لحظه ای که نه منی وجود دارد و نه توئی . بلکه قلمرو حضور« او » است
خداوند با دستان خودش مشغول خلق جدیدی است و آن فرزند است. پس رابطه ھمآغوشی عرصه
حضور خدا و لحظه خلقت است . و فرزند امانت الھی در نزد والدین است و خداوند بدینوسیله والدین
را می آزماید در مقام مخلوقیت و دعوی خالقیت . پس فرزند موجودی مستقیم از جانب خدا و بدست
خدا خلق می شود و تحویل والدین داده می شود . پس او یک امانت الھی و نشانه خدا در زندگی
زناشوئی است . پس واضح است که ھیچیک از طرفین رابطه خالق و مالک فرزند نیستند بلکه امانت
دار خدا ھستند . و این ھمان اصلی است که اکثر والدین از یاد می برند و خودشان را صاحب و خدا و
رزّاق فررند خود می دانند و لذا تلاش برای تملک فرزند یکی از مھمترین اساس کفر و عذاب و انحراف
و تباھی زندگیھاست . این ھمان اصلی است که اگر به یاد آورده نشود و حقش ادا نگردد رابطه
زناشوئی را جھنّم نموده و فرزند را ھم تباه می سازد . این باور و یاد اساس تربیت فرزند است .
والدینی که خود را صاحب و مسئول سرنوشت فرزند خود می دانند بی شک او را تباه می کنند و به
عذاب می افتند. و بمیزانی که این نگاه و باور وجود دارد فرزند دارای تربیتی الھی می شود و بدست
خداوند رشد می یابد و در غیر اینصورت فرزند مبدّل به خاری در چشم والدین می شود و عذابشان
می دھد تا دست از تملّک او بردارند .فرزند ناخالف محصول احساس خدائی والدینی است که
خودشان را خالق او می پندارند و مالک سرنوشت او .

از کتاب " دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی جلد اول ص 42

۱۳۹۶ اردیبهشت ۲۲, جمعه

مردان عاشق و زنان عاقل



مردان عاشق و زنان عاقل

یکی دیگر از تصوّرات عرصه واژگون سالاری بشر اینست که می پندارد زنان اسوه عشق ھستند
و مردان ھم مظھر عقل . چنین باوری مستلزم اینست که انسان توانسته باشد واقعاً وارونه و کله پا
شده باشد و روان و ادراک و حواس خود را واژگون نموده باشد . درک جریان این وارونگی البته از اسرار
وجود انسان است که چگونه اصلاً چنین واژگون شدن ممکن است و آدمی با خود چه میکند که چنین
می شود.
مردی که ھمواره عاشق است و زن تا ابد قدرت این عشق را ندارد و لذا مستمراً در تدارک امتحانات
عشق مرد است تا شاید اثبات شود . و زنی که جز اندیشه گری و مکر و تدبیر و محاسبه در قبال عشق
مرد کاری ندارد و تمام ھمّ و غمش اینست که بتواند عشق مرد را فھم کند و خودش ھرگز کمترین
عشقی ندارد و فقط مجذوب عشق مرد است . این واقعیتی عینی و محسوس و معقول از این دو
موجود و رابطه شان است . پس چگونه است که زن را عاشق اھل عاطفه و محبّت میپندارند و مرد را
ھم موجودی خشک و بی عاطفه و صرفاً اھل عقل و حساب.
البته پر واضح است که علم و فن ربطی به عقلانیّت ندارد و یک احمق ھم میتواند یک دانشمند شود
و ھمواره احمق باقی بماند که معمولاً ھم احمق ترین آدمھا را می توان از میان دانشمندان قلمرو
تکنولوژی پیدا کرد.
درست است که عقل زن در قلمرو عشق تماماً در مدار مکرش عمل می کند و چنان لطیف و پیچیده
است که برای مرد یک عمر تمام بطول می انجامد تا کشف نماید وشاید ھم ھرگز . واین ھم بدان معنا
نیست که مردان مکّار نداریم . ولی سخن از عمومیت بشر است.
عقل در معنای واقعی کلمه که ھمان احاطه بر اراده و تمرکز زندگی است یک پدیده ای تماماً دینی
است و ھر زن یا مردی در دین صاحب درجه ای از عقل است . ولی سخن بر سر پیچیده گی اندیشه
است که در روابط بشری و مخصوصاً روابط زن و مرد پدید می آید که پیچیده گی اندیشه علمی - فنی
در مقایسه با آن بس حقیر است زیرا دارای حدود و قانونمندی است . ولی اندیشه گری در رابطه زن
و مرد لامتناھی می باشد.
اندیشه زن در قبال مرد عاشق ، تماماً برمحور سلطه کشانیدن اراده مرد و فرمانروائی مطلقه
بر اوست . باید گفت که این تعقل بر دیگری است زیرا تعقل یعنی به بند کشیدن و مسلط شدن و سوار
گشتن و راندن . عقل دینی تعقل بر خویشتن است . و زن در تعقل بر دیگری درباره اکثریت مردان
و خاصّه مردان غیر مؤمن ، موفق است و اگر این تعقل را درباره خودش بکار گیرد یک شبه از قدیسین
و عارفان خواھد شد . پس این تعقل در ذات زن حضور دارد و در رابطه عشق مرد به حرکت و خلاقیّت در
می آید ھمانطور که عشق ھم در ذات مرد حضور دارد و در رابطه با یک زن عاقل به حرکت و جنبش در
می آید . زیرا آنچه که مردی را عاشق بر زن می کند ھمین تعقل زن درباره مرد جھت بدام انداختن
اوست . این تعقل غریزی است ھمانطور که آن عشق . این عشق و عقل معلول متقابلند.
اصولاً عقل زنانگی تماماً بر مدار عاشق کردن مرد و مسلط شدن بر اوست و لذا تمام محصولات این
عقل مکرھا و کیدھا و حیله ھای حیرت آور است که مبدل به افسانه ھا شده است.
یکی از شگردھای عقلانی زن اینست که با کرشمه ای به مرد آری گوید و سپس تا مدتھا از او روی
برگرداند و او را انکار نماید تا کاملاً عاشق و تشنه اش نماید . تعقل فاز دوم زن ھمان پدیده ناز اوست که
مرد را تا حماقت کامل به پیش میراند و گاه دیوانه می سازد . و آن تبدیل نیازھای خود به نیازھای مرد
است تا مرد نیازھای زن را با منّت و التماس برآورده سازد . حال تصدیق کنید که کدامیک مظھر عقل
است.
عقل مردانه فقط در قلمرو دین و معرفت نفس پدید می آید و در قلمرو عشقش تحلیل می رود . عقل
در مرد آخرین پدیده است ھمانطور که عشق در زن ، آخرین پدیده است اگر نوبتش برسد . زن اگر
اھل دین باشد می تواند عقل مکارانه اش را تبدیل به عقل سلیم نماید و خود را رستگار سازد که آن
فائق آمدن بر عشوه و ناز خویشتن است و بعد از این نوبت عشق زن است .
از کتاب " دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی جلد اول ص 20

۱۳۹۶ اردیبهشت ۲۱, پنجشنبه

راز پس پرده طلاق



راز پس پرده طلاق
ھمه قضات امر زناشوئی و طلاق به خوبی می دانند که ھمه طلاقھا بدون استثنا یک دلیل دارد و آن
عدم تمکین جنسی زن و یا ناتوانی جنسی مرد است.
درباره ناتوانی جنسی مرد نیز بندرت کار به طلاق می انجامد و اگر ھم چنین شود عمدتاً از جانب مرد
است و نه زن زیرا زن معمولاً در ناتوانی جنسی مرد دچار یک احساس قدرت و برتری و سلطه ویژه می
شود که برایش به طرزی شیطانی ارضا کننده است و از این ضعف مرد صدھا امتیاز ناحق می گیرد.
در مواقعی که مرد طلاق می گیرد تماماً بواسطه عدم تمکین جنسی زن می باشد و مابقی امور
جملگی بھانه ای بیش نیستند.
و امّا عدم تمکین جنسی زن بدان دلیل است که زن تا مرد را وادار به پرستش خود نکند به وی تن در
نمی دھد و اگر ھم تن در دھد با چنان سردی و اکراھی است که مرد را از برقراری رابطه منصرف می
نماید و دچار بی میلی می سازد.
زن متکبر که در واقع ھمان زن کافر است دشمن ھمه علایق قلبی و باورھای دینی مرد است حتی
اگر خودش ھم مؤمن باشد ولی دشمن ایمان ومعرفت و معنویت مرد است ولذا خداوند زنان را
دشمنان آشکار ایمان مرد نامیده است .زنی که تمکین جنسی نمی کند تدریجاً جسماً و روحاً رنجور
شده و به لحاظ اخلاقی نیز تباه می گردد.
در اینجا مرد مواجه با بزرگترین و شاقه ترین امتحان در دین است که آیا پا بر روی ایمان و حقوق حقه
خود بگذارد و لحظه ای به ارضای جنسی برسد و یا اینکه زن را دچار تحریم جنسی نماید و ایمانش را
حفظ کند . مردانی که ایمان و حقوق خود را برای لحظه ای شھوت زیر پای می نھند دچار قحطی
شھوانی شده و به عذابی آتشین مبتلا گشته و بطور روزافزونی به دریوزه گی زن می پردازند و کل
ھویت و عزت و شرف خود را از دست می دھند و به پیروی از کفر زن به جھنم می روند و زن را نیز
دیوانه کرده وبه فساد میکشند و خود نیز بواسطه قحطی عاطفی بسوی مفاسد اخلاقی میروند.
در قرآن کریم تمکین جنسی زن، اصل اول دینی اوست و زنی که این اصل را رعایت نکند کافر است
و لایق تنبیه و نھایتاً طلاق می باشد.

از کتاب " دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی جلد اول ص 22

زنان بچه باز

زنان بچه باز
بچه بازی در مردان یک عارضه است ولی در زنان یک غریزه است که اگر به قوه عقل و ایمان بر آن
فائق نیایند تمام دنیای خود را که شوھر و بچه ھا ھستند از دست می دھند زیرا ھر دو را از خود
منزجر می سازند و آنگاه به انتقام از ھر دو پرداخته و در این انتقام دین خود را ھم تباه می کنند .
بچه بازی مادران صد البته چنان سیمایی مقدس به خود میگیرد که بر حسب ظاھر جای ھیچ عیبی
نیست و بلکه مستحق تمجید می نماید . ولی خود بھتر میدانند که در این بازی مشغول چه فتنه و
مکر و سودایی ھستند . برای مادران کفری عمیقتر از این بازی ھولناک وجود ندارد که بھشت زیر
پایشان را مبدل به دوزخ ساخته و آنھا را می سوزاند و شوھر و بچه ھا را فراری میدھد .
زن پس از ناکامی در شوھر خواری به بچه خواری می پردازد که تا ابد در گلویش گیرکرده و به
خفقانش می اندازد . این بچه خواری در حین بازی در زن سیمایی عاشقانه و ایثار گرانه دارد ولی فقط خدا
میداند که در این سودای شیطانی چه شقاوت و جنونی حاکم است که بچه ھا را نھایتاً در سن بلوغ
به غایت نفرت و گریز از آنھا می رساند و از آنجاست که تا به آخر عمر مشغو ل آق و داغ کردن
فرزندان خواھند شد و به افسرده گی ابدی خوھند پیوست که عذاب آن شقاوت ملوس است . و آنگاه
به یاد شوھر می افتند و به او روی می کنند که دیگر نیست و آنگاه داغ یک حسرت ابدی بر دل
انجمادی که شاید تا قیامت ذوب گردد .

از کتاب " دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی جلد اول ص 19

۱۳۹۶ اردیبهشت ۲۰, چهارشنبه

هدف از زندگی




هدف از زندگی

قرنھا پیش مولانا فرمود:
روزھا فکرمن این است و ھمه شب سخنم
که چرا غافل از احوال دل خویشتم
از کجا آمده ام ، آمدنم بھر چه بود
به کجا می روم آخر ننمایی وطنم
مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک
چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم
این سوالی است که عموماً ھر بشری در میانه زندگیش از خود می پرسد . یعنی زمانی که او این
حقیقت را دریافته است که در کلیّت زندگیش یک مفعول بیشتر نبوده است . ھنگامی که شاھد مرگ
دیگرانی و می بینی به محض اینکه ھر کس به زیر خاک میرود دیگر گویی ھیچگاه نبوده است ، از
خود می پرسی برای چه بدنیا آمده ام ھمانطور که امکان داشت بدنیا نیایم . چرا ھستم ھمانطور که
ممکن بود نباشم ؟
به اطرافیانت می نگری آنان خیلی زود تو را فراموش میکنند . تمام بودنت را بواسطۀ اطرافیانت باور
می کنی و ھنگامی که آنھا فراموشت کردند گویی ھیچگاه نبوده ایی . و گویی تنھا موجودی که
« بودن »تو برایش مھم بوده خداوند است اما چرا خداوند مرا خلق کرد در حالیکه می توانست خلق
نکند ؟
در دوران جوانی آرزوھا و آرمانھای دنیوی تو را به فعالیت وا می دارد اما
ھنگا می که به میانه زندگی رسیدی چه به آرزوھایت رسیده باشی و چه نرسیده باشی تمامی این
آرمانھا برایت بی ارزش شده و حال برای ادامه زندگی مجبوری برای خود آرمان تراشی کنی تا عمرت
را بگذرانی و زمان را نابود کنی .
عموماً بشر برای زندگی کردن خود اھدافی را در ذھن خود ایجاد می کند . اھدافی که امروزه اکثراً
اھدافی دنیوی است و سپس تمامی فعالیتھایش را بواسطۀ این ھدف که نام کلی آن خوشبختی
است سمت و سو می بخشد .
در طول زندگی چه بسا به بسیاری از این اھداف دنیوی دست مییابد اھدافی که گمان میکرد اگر
به آنان برسد خوشبخت خواھد شد اما ھیچگاه این خوشبختی محقق نمی گردد و بشر ھمیشه در
حسرت گذشته و امید به آینده زندگی می کند و از حال زندگی خود ناراضی است . ھمین تجربه خود
نشانگر این است که بشر ھیچگاه نتواسته ھدفی درست را در زندگی خود برگزیند و به ھمین دلیل
حتی ھنگامی که به ھدف خود می رسد باز ھم ناراضی است و آرامش ندارد .
بنابراین چاره ایی نداریم جز اینکه به سراغ خداوند برویم تا به ما بگوید که منظورش از خلقت جھان
ھستی خاصاً انسان چه بوده است ؟
در حدیث قدسی می خوانیم که خداوند می فرماید:«جھان ھستی و انسان را خلق کردم تا خودم را
معرفی کنم. »
پس شناخت خدا ھدفی است که خداوند برای خلقت بشر منظور داشته است. و ھر بشری به
میزانی که کل زندگیش را بر شناخت خداوند استوار می کند در راه درست قدم نھاده و دیگر اھداف
بشر ، اھدافی نادرست است .
حال بیائید از خود بپرسیم که تا چه حد خداوند را می شناسیم ؟
در تمامی دورانھا خداوند ، پیامبری را بسوی بشریّت فرستاد تا وی را معرفی کنند و این پیامبران ھم
صفاتی کلی از خداوند را برای بشر برشمرد ند : رحمان و رحیم ، علیم ، قادر ، سبحان و.. ..
اما دانستن ذھنی این صفات، ھیچ به معنای شناخت قلبی خداوند نمی باشد و تنھا دور نمایی کلی
از خداوند را برای بشر تصویر می کند و در عین حال پیامبران بواسطۀ شریعت، راه شناخت قلبی
خداوند را در ھمان اعمال روزمره زندگی به بشر آموختند. اما متأسفانه بشر حتی در انجام شریعت
ھا نیز ھدف را فراموش کرد و شریعت را تنھا راه و روشھایی برای خوب زندگی کردن در دنیا دانست و
به ھمین دلیل است که قرنھاست که از شریعت انبیا تنھا پوسته ھای ظاھری باقیمانده که ھیچ
محتوای باطنی ندارد .
پس حال باید پرسید که بشر چگونه می تواند به شناختی قلبی از خدا دست یابد شناختی که بدون
شک به او آرامش خواھد داد ؟
دانستن اینکه خداوند بخشنده و مھربان است ھیچ به معنای باور قلبی این صفات خدا نیست . تا
زمانی که بشر مھربانی و بخشنده گی خداوند را در زندگی روزمره خود به عینه نبیند و باور نکند
ھیچگاه این باور قلبی نمی شود که چنین امری نیز مستلزم تفکر در قبال وقایع زندگی است و به
ھمین دلیل است که در قرآن خداوند بشر را ھمیشه به تفکر دعوت کرده است .
بشر باید این را بداند که ھیچ اتفاقی در زندگیش تصادفی نیست و علتی دارد. اینکه بشر« خود » را
علت تمامی وقایع زندگیش بداند و یا ھمه این وقایع را به خداوند نسبت دھد تفاوتی ندارد . وضعیت
اول او را به خود شناسی می رساند و وضعیت دوم به خدا شناسی. که خود شناسی ھمان خدا
شناسی است. اما مشکل بشر این بوده است که ھمیشه بین خود و خدا سرگردان است و عموماً
وقایع خوب زندگی را به « خود » و وقایع بد زندگی را به خدا یا سرنوشت نسبت داده و به ھمین دلیل
نه از « خود » شناختی یافته و نه از خداوند .
فردی که در باب وقایع زندگیش تفکر میکند و در جستجوی علتی در خود است و اینکه اگر این واقعه
برایش اتفاق افتاده به سبب عقل و جھل ، خوبی و بدی ، دروغگویی و راستگویی و...خودش بوده و یا
تمامی این وقایع را به خداوند نسبت دھد و باز تفکر کند که خداوند چرا چنین واقعه ایی را ایجاد کرده
است و با این کار چه می خواسته به او بگوید در ھر دو حال به شناخت خدا خواھد رسید و در خواھد
یافت که خودی جز خدا وجود ندارد .
و تنھا در چنین شناختی است که انسان از عرصه دو گانگیھا و سرگردانی بین« خود »
و خدا رھا خواھد شد که این شناختی توحیدی است .
پس بیایید از ھمین لحظه تمامی وقایع زندگیمان را بزرگ و کوچک ، خوب و بد ، زشت و زیبا و... را
پیشروی خود قرار دھیم و یا در« خود » به جستجوی علت بپردازیم و یا تلاش کنیم منظور خداوند را
درک کنیم .
از کتاب " دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی جلد اول ص 17

۱۳۹۶ اردیبهشت ۱۹, سه‌شنبه

فلسفۀ گریز از ازدواج


فلسفۀ گریز از ازدواج

پیامبر اکرم (ص) بعنوان خاتم انبیاء و اسوۀ کمال رحمت خدا بر بشر می فرماید:«ازدواج سنت من
و ھر که از این امر سرپیچی کند از من نیست»یعنی مسلمان نیست یعنی از رحمت خدا خارج است
است و مشمول شفاعت من نمی باشد .
می دانیم که دین خدا در یک کلام یعنی عھد و وفای به عھد . و قلمروی عملی این عھد که حداقل و
اساس عھد و وفا می باشد ھمان ازدواج و تعھد زناشویی و وفای به حقوق یکدیگر است . این حداقل
دین و انسانیّت است چرا که آدمی در این رابطه دچار اشدّ نیاز است و اگر در این نیاز حیاتی اش متعهد
و با وفا نباشد پس در ھیچ رابطه و کار دیگری نمیتواند عھد و وفایی داشته باشد . لذا کسی که ضد
ازدواج است و به ھر بھانه ایی از این امر میگریزد و یا آن را به تأخیر میاندازد در واقع ضد دین خدا و
رحمت محمدی است و از حداقل ارزش انسانی یعنی عھد و وفا گریزان است و انسانی غیر قابل
اعتماد است .
فلسفۀ گریز از ازدواج به ھر توجیھی که باشد اساس کفر است و اساس عداوت با ارزشھای اخلاقی
است و جنگ تن به تن با خداست . زیرا دین به معنای عھد با خدا در نخستین رابطه جدی با یک انسان
دیگر آنھم برای نیاز خویشتن پایه ریزی می شود . و کسی که از این امر گریزان است عھدش با
شیطان است .
یکی از علل اساسی رشد فزاینده تبھکاری و جنون و جنایت در عصر ما ھمانا گریز از ازدواج و به
تأخیر انداختن آن است . این گریز ھمانا جنگ با فطرت خویشتن است و لذا به جنون و خباثت می
انجامد .

از کتاب " دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی جلد اول ص 16

۱۳۹۶ اردیبهشت ۱۸, دوشنبه

حقّ فمینیزم « اگزیستانسیالیزم زنانه »




حقّ فمینیزم
« اگزیستانسیالیزم زنانه »

زن را بایستی تنھا موجود غریزتاً اگزیستانسیالیست ( وجود محور ) دانست که مظھر«ھستی در خویش»
است زیرا جمال باطن مرد و مظھر وجود محض اوست و اینست که ذاتاً بواسطه مرد پرستیده میشود
این پرستش ذات خویشتن است. به ھمین دلیل یک زن طبیعی و سالم و ھوشیار ھمچون یک انسان
عارف منفعل است و گوئی که خود برای خویشتن کافیست و از ھرجلوه گری در قلمرو صفات و افعال بی
نیاز است . ھرچند که احساس وجود مطلق زن معلول نگاه مرد عاشق است و این احساس خدائی زن
برخاسته از عشق مرد به او می باشد. و زن بمیزانی که به این نگاه که به مثابه خالق اوست متعھد و
وفادار است موجودی مستقل و زنده در خویش و بی نیاز از فعالیّتھای دنیوی و خلاقیتھای مادی میباشد
. ولی از آنجا که زن بر اساس کفرش به این عشق وفا نکرده و آنرا منکر شده است دچار قحطی وجود و
بحران ھویّت گردیده و به دریوزگی مردان کشیده شده و به دام تقلید از صفات مردانه افتاده است و در این
از خود بیگانگی مبدّل به تن بیروح و قحطی زده ای شده که در بدر بدنبال عشق ھای تصنعی است ،
عشق ھائی غیر متعھد!
در واقع زن ذاتاً و بخودی خود اگر بر ھویّت وجودی اش آگاه باشد در وجود خویش سالار و یک فمنیست
طبیعی و بر حقّ است و به زبان فلسفه مدرن یک اگزیستانسیالیست جوھری و طبیعی می باشد . ولی
چون بواسطه کفرش از خود بیگانه شده مترصد یک فمنیزم تصنعی است که آنھم دامی از جانب مردان
کافر پیشروی اوست .
از کتاب " دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی جلد ششم ص 29