۱۳۹۶ مهر ۲۳, یکشنبه

تصوف چیست؟


تصوف چیست؟

شاید ھیچ مسلک و مذھبی در طول تاریخ به اندازه « تصوّف »تقدیس و لعن نشده است. و بی تردید
تصوّف نیز مثل ھمه مکاتب و مذاھب دارای دو صورت و جلوه بوده است جلوه حقیقی و جلوه جعلی و
دجّالی. این ھمان مذھب ضد مذھب یا نفاق است که تصوّف را ھم بازیچه دین فروشان نموده و مبدّل به
دکان و تجارت ویژه ای ساخته است. لفظ صوفی (سوفی) سابقه ای بس کھن دارد و نخستین بار از
حکمت یونان باستان و از شھر الئات برخاسته است و بانیان حکمت توحیدی در این دیار معروف به
سوفیست بودند. این واژه مشتق از sophia به معنای حقیقت و یک سوفیست بمعنای حکیمی بوده که به
حق رسیده و خود مظھر آن شده است و لذا ھمه این سوفیست ھا دارای مکاشفات و کرامات بوده و لذا
در نزد مردمان جاھل معروف به جادوگر بودند. نخستین سوفیست ھا عبارت بودند از : پارمنیدز، اگزنوفان،
زنون و جورجیاس. مشھورترین و شاید آخرین فرد این مکتب در یونان ھمان سقراط حکیم است که خود را
پیامبر این مکتب معرفی نمود و شھید شد. این حکیمان جملگی ھویتی مردمی و فقیرانه داشته و
عمرشان به تعلیم حکمت و شفا دادن به امراض مردم سپری شد و بسیاری از آنان به تحریک حکّآم وقت
تبعید و یا کشته شدند وخانه شان سوزانده و آثارشان نابود شد. به زبان خودمان اینان را بایستی
عارفانی واصل دانست که اسوه ھای فضیلت در میان مردم بودند. اینان سالکان وادی خودشناسی
عملی یا حکمت عملی بودند.
تصوّف درجھان اسلام نیز ادامه ھمان نھضت فکری و روحانی است که بر مبنای عرفان اسلامی و تعالیم
پیامبر اکرم و علی (ع) و سلمان فارسی و مدرسه صفّه درجوار خانه پیامبر تحکیم واحیاء شده است که
« خودشناسی –خداشناسی » در سرلوحه معارف آنان قرار داشت. از این منظر بایستی پیامبر و علی
(ع) و سلمان را نخستین صوفیان کامل در تاریخ اسلام دانست. در واقع بایستی وحی محمدی را یکی از
آخرین مدارج کمال تصوّف در تاریخ جھان دانست که با معراجش به اوج رسید. می دانیم که مدرسه صفّه
به امر خداوند در کتابش به پیامبرش امر شد که : بایستی برخی از مؤمنان خاص عمر خود را وقف کسب
معرفت نمایند. بنابراین نام « صفه »بر این مدرسه می تواند ادامه و تکرار ھمان نھضت سوفیای یونان
باشد ھر چند که برخی بر این باورند که صفّه بمعنای سایه بان است و چون مریدان این مدرسه در زیر
سایه بانی مشغول تعلیم می شدند لذا نام صفه بر این گروه مدرسه باقی مانده است، الله اعلم! بھرحال
فرقی ھم نمی کند.
و اما آفات و امراض و مفاسدی که بر مدار تصوّف پدید آمده و یا به آن نسبت داده شده است امر عجیب و
غریبی نیست و از جنس ھمان آفت یا اتھاماتی است که بر کل کالبد اسلام و تشیع وارد شده است .
بنظر ما این آفات و اتھامات از دو نوع بوده است . یکی سوء استفاده عمدی شیادان و دجالان از این مکتب
و نیز اتھامات حکّام جبار و فاسد است. و اما دیگری جھل مردم و برخی پیروان بوده است. و اما در مورد
اول جای بحثی نیست ولی در مورد دوم یک نکته شدیداً قابل ذکر است و آن اینکه برخی از مردمان از
روی ھوی و ھوس و حرص و تقلید خواسته اند که فقط اعمال خارق العاده و مکاشفات و کرامات صوفیان
حقه را به قصد سوء استفاده و مردم فریبی و جاه طلبی بیاموزند و لذا به تقلید از برخی آداب آنان
پرداخته اند مثل چله نشینی ھای تصنعی و غیره. و در اینجا یکبار دگر به یاد آن سخن امام علی(ع) علت
این فساد و تحریف را در می یابیم که : ھیچکس بقصد اینکه خواست عارف شود ، نشد! کسی به حق
میرسد که عاشقش باشد و تمام زندگیش را در این راه نھد و نه از روی ھوس و حرص و تقلید و
ماجراجوئی . برخی پنداشته اند که کرامت نوعی فوت و فن است. بنده نیز برخی از این سوداگران را
تجربه کرده ام که فقط به قصد یادگرفتن فوت و فن شفاعت و کرامت بسویم آمدند و حتی برای مدتی
تظاھر به تقوی و ارادت نمودند و نھایتاً بور شده و رفتند و تھمت ھا و عداوتھا نمودند.
امروزه عده کثیری از جماعت موسوم به درویش در کشورمان نیز ادامه تاریخی ھمان تصوف ضد تصوف
ھستند که بنام عرفان فتنه ھا و فسادھا می کنند و در واقع کمترین بوئی از این حق بزرگ نبرده اند و فقط
به سودای ماجراجوئیھای به اصطلاح عرفانی و ماورای طبیعی به بازی با معارف توحیدی پرداخته و لذا به
اشد عذابھا و رسوائی ھا دچار شده اند. و حتی چله نشینی ھای من در آوردی به نمایش می گذارند تا
مردمان بفریبند و چه بسا ناگاه دچار الھامات غیبی شوند تا بتوانند عقل و جیب مردم را غارت کنند.
این را باید بدانیم که ھمه عارفان بزرگ ما مریدان و مخصلین یکی از این صوفیان حقه و اولیای خدا بوده اند
مثل مولوی، حافظ، عطار و غیره. تصوف غایت و اوج دین و تقوا و اخلاص است و چه بسا برخی از حدود
احکام عرف و شرع عامه را در می نوردد. در این باره علی (ع) بو ضوح سخن گفته است :
«ای مومنان بدانید که ھر چیزی را حد و غایتی است و اسلام را نیز . پس شما ای مومنان دین خود را در
اسلام به کمال برسانید و آنگاه برای خدا خروج کنید »
مکاشفات غیبی و کرامات الھی، اجر پویندگان شرف و جویندگان حقیقت و عاشقان معرفت و خادمان
مردم است. این ھمان راه تصوّف است.

از کتاب " دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی جلد ششم ص 39

۱۳۹۶ مهر ۲۲, شنبه

مکرها و نازها ( آسیب شناسی محبت)


مکرها و نازها
( آسیب شناسی محبت)

ھر که محبوب واقع شود چه بعنوان ھمسر و چه فرزند و یا دوست بطور غریزی به دام شیطانی می
افتد زیرا اراده به محبوبیت و پرستیده شدن ھمان اساس کفر و شیطنت است . و اما این شیطنت به
قصد پرستیده شدن فزاینده و سوء استفاده از محبت دیگران است . این سوء استفاده بصورت انواع ناز
آشکار می شود که ھر یک به مثابه یک مکر و حیله و فریبکاری است تحت عنوان این معنا که : اگر مرا
دوست می داری......
این مکرھا صور بسیار متنوعی دارد: تمارض، مظلوم نمائی، چاپلوسی ، عشوه و کرشمه، خدمات ویژه
و.... و نھایتاً کار به جائی می رسد که فرد تظاھر می کند که درحال فاسد شدن و ابتلای به بزھکاری و
فحشاء و اعتیاد است . بمیزانی که ناز چنین فردی بھمراه مکرھایش، پاسخ مناسبی پیدا کند و اجابت
شود این جریان تا سرحد جنون و مالیخولیا ادامه می یابد و کار را به نفرت و انزجار می کشاند و محبت از
میان می رود و چه بسا کینه جایگزین می شود. و اگر فرد از طرف مقابل پاسخ مناسبی نیابد و ارضاء
نگردد بتدریج روی به انتقامجوئی می نماید و در جریان این نمایشات چه بسا به یکی از این تھدید ھا
عملاً مبتلا می گردد و اینست که چنین محبوب جاھلی بناگاه فاسد و معتاد و بزھکار و ھرزه و خلافکار از
آب در می آید. اگر والدین یا ھمسر در قبال چنین رفتارھائی خردمندانه عمل نکنند فرد محبوب خود را تباه
می سازند. اکثر زنان و فرزندان عزیز دردانه که تباه شده اند از این گروه بوده اند.

از کتاب " دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی جلد ششم ص 177

۱۳۹۶ مهر ۲۱, جمعه

مهر جدائی


مهر جدائی
عموم آدمھا جدائی ھا را به حساب عداوت می گذارند و لذا از طرف مقابل خود کینه می کنند در حالیکه
اتفاقاً این جدائی ھا میتواند مھلت کینه زدائی باشد و از راه دور پاکترین دوستی را خلق کند و این دوستی
را توشه آخرت ارتباط ابدی بین آدمھا نماید زیرا آتش دوزخ چیزی جز آتش کینه نیست و نسیم بھشت ھم
جز رایحه محبت نیست. آنکه شدیدتر دوست میدارد باید زودتر جدا شود . این بزرگترین راز خلقت انسان
است.
انسان اگر بداند و بفھمد و تصدیق کند که واصل و فاصل رابطه ھا خداست آنگاه در راز ھر وصل و فراقی
می اندیشد و به حکمت زندگی آگاه شده و از ھیچکس ھم کینه نمی کند. آدمی اگر قرار است کسی
را مقصر بداند و از کسی ھم کینه کند بھتر است آن کس خدا باشد زیرا خدا بسیار مھربان است و حکیم. و
این گناه را عفو می کند و انسان را ھم از اینکه به او پناه برده و او را وکیل خود ساخته، اجر می دھد.
آدمھا ھمه مخلوقند. و این بدان معناست که کلیه امیال و افکار و کردارھای آدمھا ھم جنبه ای از جریان
خلق شدن آنھاست. بنابراین عامل و فاعل ھر امری خداست. و کسی که خدا را در زندگی خود درک کند
از ھیچ کس و چیزی نمی رنجد و کینه نمی کند. و خدا را ھم به رحمت و حکمتش میستاید و بدینگونه از
این مسافر خانه حیات دنیا، کوله باری از رنج و کینه و نفرت وحسرت به ارث نمی برد.

از کتاب " دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی جلد ششم ص 180

۱۳۹۶ مهر ۲۰, پنجشنبه

انسان متعهد و انسان آزاد


انسان متعهد و انسان آزاد

انسان تنھا موجودی است که باید متکی به خود شود و تاچنین نشده ھنوز انسان نیست. انسان دو نوع
است . انسانی که بخودش متعھد است و لذا از قید و جبرھای محیط و مردم و حکومت و زمانه آزاد است.
و انسانی که بخودش تعھدی ندارد ولی بتدریج به شرایط اوضاع و جبرھای زمانه متعھد می گردد و در
واقع به زنجیر کشیده می شود .
انسانی که خودش را مقید و زنجیر می کند به دام دیگران نمی افتد ولی انسانی که خود را آزاد میگذارد
به اسارت دیگران می افتد و لذا آزادیخواه می گردد : بولھوسی ھمان بی ارادگی است و ارادۀ به بی
اراده بودن و تعھدی به خود نداشتن : آزادیخواھی !
انسانی که با خودش ھیچ عھدی جز بولھوسی ندارد با دیگران ھم ھیچ عھدی نمی بندد ولی بطرزی
اسرار آمیز به زنجیر جامعه می افتد و به جبر از شرایط پیروی می کند و لذا از ھمه متنفر می گردد .
انسانی که با خودش عھدی پایدار و جاودانه ندارد ھیچ اتکاء به نفس و ارادۀ مستقل و ھویت خودی ھم
ندارد و لذا اراده اش به تسخیر دیگران در می آید و برده دیگران می شود و لذا شعار آزادی می دھد .
چنین انسانی در تحصیل علم و ھنر و حتّی معارف دینی و مذھب ھم سودائی جز توسعه و تقدیس بی
عھدی خود ندارد و تلاش در جھت به دام دیگران نیفتادن . ولی ھمه این امکانات بظاھر آزادیبخش بطرزی
عجیب او را گرفتار می کند و ھر ابزاری که قرار است او را آزادتر و بی تعھدتر کند زنجیری بر وجودش می
شود و او را از بیرون به بند می کشد و ھمه تخصصھای او زنجیرھای اسارت او می شوند . انسان
آزادیخواه ھنوز انسان نیست انسان باید در ھر شرایطی احساس آزادی کند . انسان متعھد به خویش در
امری جاودانه به خود کفائی و استقلال وجودی میرسد و لذا می تواند در جامعه و زمانه ھم دارای ھویتی
منحصر بفرد و آزاده باشد . ولی انسان غیر متعھد به خویش ھمواره نیازمند و دریوزه دیگران است و از
اسارت دیگران رھائی ندارد ھم به لحاظ مادی و ھم عاطفی .
عھد با خویشتن قلمرو پیدایش اراده است و اتکاء به خود .

از کتاب " دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی جلد پنجم ص 248

۱۳۹۶ مهر ۱۹, چهارشنبه

بی پیر مرو ظلمات !!


بی پیر مرو ظلمات !!

این ضرب المثل عرفانی در زبان ما حاکی از عمق فرھنگ ماست . ظلمات کجاست ؟
ھمانا جھان تاریک ھزاران لای باطن ماست . و این بدان معناست که بی چراغ راه که ھمان پیر روحانی و
امام ھدایت است نمی توان بر وادی خودشناسی وارد شد و تلاش مذبوحانه در این وادی به یاری برخی
شعائر عرفانی و چله نشینی و اجرای برخی آداب صوفیانه و یا حتّی بکارگیری برخی فرمولھا و تفاسیر
روانکاوی مدرن به خودی خود عواقبی بس وخیم دارد که آدمی را یا به جنون و یا جنایت می کشاند که
شاھد بسیاری از این موارد در مکاتب اروپائی خود – کاوی ھا و عرفانھای کتابی و ادبیاتی به یاری مواد
توھّم زا می باشیم مثل پیروان کریشنامورتی ،اوشو، کاستاندا و شعبات ایرانی آنھا در برخی جریانات
شعبه درویشی و روشنفکر بازیھای عرفانی که جز غول تکبّر و خود فریبی تا سر حد تقدیس گناھان کبیره
و اعتیاد و در برخی موارد جنون کامل و جنایت حاصلی ببار نیاورده است .
براستی که جھان اندرون ما ھمان ظلمت و خرابات و آخرت و غیب و ماورای طبیعت ماست و ورود به این
جھان دقیقاً گام نھادن به وادی آخرت و اسرار الھی است که در طبقات اولّیه آن شیاطین و اجنّه در
انتظارند و لذا گفته اند که از ھزار وادی معرفت نھصد و نود و نه وادی تماماً ابلیس شناسی است و
رویاروئی با شیاطین گوناگون که جملگی در کمین ھستند و جز بواسطه یک عارف خداشناس که ھمه
صور و آداب و مکرھای ابلیس را می شناسد نمی توان ره به سلامت برد .
امروزه در کشورمان شاھد ھزاران جوان سرگردان و مجنون و معتاد و بزھکار در این وادی ھستیم که
جملگی کوس انالحق می زنند .

از کتاب " دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی جلد ششم ص 81

۱۳۹۶ مهر ۱۸, سه‌شنبه

زندگی عرفانی چیست؟


زندگی عرفانی چیست؟
زندگی عرفانی ، زندگی توحیدی است توحید بمعنائی که سورۀ توحید عرضه می کند : راه یگانگی ، بی
نیازی، بی علت و معلولی و بی تائی .
عرفان یک زندگی تمام عیار و کامل و تمام خواه است و تمامیت حیات و ھستی مادی و معنوی انسان را
یا شامل می شود و یا ھیچ نمی شود. عرفان نوعی فوت و فن یا نظریه و ابزار نیست که در خدمت
زندگی فردی قرار گیرد و زندگی فردی را توسعه یا تعالی بخشد و تکمیل کند بلکه کل زندگی فردی
بایستی در خدمت آن قرار گیرد و در آن حل شود : زندگی عرفانی مثل شجرۀ معرفت است .
عرفان راه زیستن خدایگونه است و برای خدا زیستن و با او زیستن . عرفان آن راه و روشی از زیستن
است که جز معرفت ھدفی ندارد. زندگی عرفانی مکتب اصالت معرفت است . کل زندگی مادی و معنوی
و عاطفی و اجتماعی و سیاسی و شغلی بایستی بر مدار معرفتی که کسب کرده ای قرار گیرد بسوی
معرفتی برتر که البته معرفت الله است و این معرفت تماماً بر مدار خود آزمائی و خودشناسی عمل می
کند. کسب معرفت و اشاعه معرفت دو رکن یک زندگی عرفانی است که در ارادت تمام عیار با یک عارف
ممکن می شود.
زندگی عرفانی یعنی زیستن بقصد یافتن خدا در خود . پس مبدأ این زندگی ھمانا خود است و معاد و
مقصودش خداست . و امّا سنت این زندگی به لحاظ معنا ھمان سنت زندگی انبیاء و اولیاء است که
ھمانا عشق به خدمت خلق است و خدا ھم در فاصله بین خود و خلق خدا یافت می شود .

از کتاب " دایره المعارف عرفانی " استاد علی اکبر خانجانی جلد ششم ص 83

۱۳۹۶ مهر ۱۷, دوشنبه

عیاشی و فحاشی


عیاشی و فحاشی
عیاشی و اراده به خوشگذرانی واکنش فقدان ھر عیش و سرور و نشاط زندگی دردل بشر است و
نشانه افسرده گی می باشد . و لذا آنان که افسرده تر و دلمرده ترند بیشتر تظاھر به عیش و قھقھه و
عربده می کنند و این از علائم کفر قلبی است .
و امّا چرا عیاشی ھا غالباً به فحاشی و عربده و بی آبروئی منجر می شود و لذا به تشنجی مضاعف
منتھی می گردد و این تشنج مجدداً مترصد برون افکنی است که در برنامه ھای عشرتکده ای و
عیاشیھای فرمالیستی و نمایشی خودنمائی می کند و در جنایت کامل می گردد.
تشنجات درونی انسان ھمواره در عرصه برون افکنی حتّی در عیّاشی ھایش ھم بصورت فحاشی و
اغتشاش آشکار می شود و فاحشگی و وقاحت نفس را بر می تاباند . اینستکه آنھائیکه بواسطه بخل
و کینه و کفرشان دارای قلوبی افسرده و منجمد و روانی راکد ھستند بیشتر جنب و جوش و عربده و
رقاصی می کنند تا اندکی آن سیاھی و ثقل و رکود باطن را برون بریزند و ادامه حیات یابند . اینست که
عیش کافران ھمواره با فحش و وقاحت و اغتشاش و عربده توأم می شود و این امری اجتناب ناپذیر است
و بمانند رقص در زنجیر است . ھمه جنایتھا در انتھای یک جریان عیاشی رخ می نمایند و به مثابه غایت
برون افکنی تشنج و جنون است .
انسانی که دلی زنده و روانی با انبساط و زلال و خلاق دارد در ھمه حال از زندگی لذّت می برد حتّی در
رنجھایش نیز لذّتی برتر نھفته است و لذا نیازی به عیاشیھای برنامه ریزی شده ندارد . ولی جشن و
عروسی و عزای کافران جملگی تشنج بار و با عربده است . آنھا از ھر فرصتی برای برون افکنی ثقل و
سیاھی دل بھره می گیرند و این به مثابه استفراغ روانی است و برون افکنی آتش دوزخ .
از کتاب "دایره المعارف عرفانی" استاد علی اکبر خانجانی جلد پنجم ص 230